سردرگمم مثل همیشه...
اما خوبم... علی رغم همه ی ناکامی ها سرپام و این جای بسی خوشحالیست...
به مکانی راه یافتم که سالها در حسرت پاگذاشتن به آن بودم... خیلی اتفاقی، راستش نمی دونم چطور شد؟ چه کسی همچین اجازه ای داد و اصلا چرا حالا... حالا که همه چیز از دستم خارج شده، از دستم رفته...
رویداد غیر منتظره و شیرین و حسرت باریست... و شما نمی دونید چقدر از از این کامیابی شاد و غمگینم... اولین بارو آخرین باری بود که به آن راه یافتم...
پله های زیرزمین موعود رو که طی کردم به کتابهای موعود روی صندلی های کهنه ی موعود رسیدم، کتابها رو به شوق حاشیه نویسی شان ورق می زدم و کلمات و حسشان را می بلعیدم... می بلعیدم... کمی اشک آلود... بغض آلود هم شاید... غمگین... مغرور... بی صدا. بغض و اشک و غم و... گونه های خیس... و های های گریه... و ...
چه آمدنی و چه حسی و چه درکی... خوب و معمولی شاید... مثل همیشه و کمی رنگی... چه آمدنی و چه وقتی و چه حسی و چه... آه... تنها آه و نگاه و تبسم و ...
حالا؟ اینجا؟...
فرصت مغتنم را نم نم و صبورانه در آغوش گرفته، لحظاتش رو سلول به سلول با پشت دستم می نوازم –آخه جایی شنیدم که احساس دستها پشت آنهاست- و در قامت عجول و بی صبرش غرق می شم... قامت صبور شاید... و تلاش فرصتم که غرق نشوم... نمی شم...نمی شه... های های انزجار آور هم پای گذشتش رو کند نمی کنه... کتابها... کتابها... بهانۀ زیرزمین موعود...
*
کاش می شد در خوابها جاویدان شد.
*
اینجا
در
حاشیۀ خلوت مغشوش،
کانون انجماد سوزان،
نبض رگ مرده-پاره-،
خنکای بامداد تار،
بیکرانۀ دریای متروک،
سبزی بهار تشنه...
و هزار تویِ دهانِ بوییده شدۀ روزگارِ غریبِ شاملو...
جای زندگی ام...
پ.ن: گاهی گمشده ات را می توانی در میان کلمات باز بیابی...
نوشته شده توسط زینب سرحدی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
عفریت جهل بر سر ویرانه های شهر،
آویخت پردۀ پندارِ شومِ خویش!
از برج بام ها و فراز مناره ها
فریاد برکشید که اعلام می کنم:
موقوف باد صحبت علم و کتاب و درس!
محکوم باد زندگی و شادی و شعف!
مطرود باد حکمت آزادی بشر!
نابود باد لذت و آسایش و هنر!
خاموش باد نغمۀ هر تار و عود و چنگ!
پیروز باد فتنه و آشوب و قتل و جنگ!
پاشیده باد محفل هر فرقه و گروه!
برچیده باد پایۀ هر عزت و شکوه!
از پای آن حصار بلند سیاه رنگ،
آوای تلخ پیره زنی خسته و نحیف،
پیچید در فضای غم انگیز و سرد شهر:
نشنیده ای حکایت ضحاک را مگر؟
آوخ از آنکه آن همه خونهای پاک و گرم،
در راه ظلم و جهل و بلا داده شد هدر!
اما، به هوش باش، که نوباوگان من
این کاوه های خلق،
از راه می رسند!...
ج.ن.ناصر
نوشته شده توسط زینب سرحدی در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
تهاجم فرهنگی. واژه ای که سالهاست چماق و بر سر هر حرکت روشنفکری و آزادی خواهی و حتی اجتماعی کوفته شده.
در هر عرصه ای هم مصادیق فراوانی دارد از موسیقی گرفته تا مارک لباس تا شیوه ی صحبت تا ...
از حساس ترین مواضعی که علمای دینی و سیاستمداران و جمع متحجران تا کنون در جریان تهاجم فرهنگی داشته اند؛ استفاده ی غرب –به تعبیرشان سو استفاده ی غرب- از زنان در امورات بوده است.آنها به هر گونه حضور زن در جوامع اروپایی و امریکایی بدبین اند و آن را مصداق سواستفاده می دانند.و البته در پی القائات این آقایان، عامه ی مردم نیز وقتی صحبت از زنان غربی به میان می آید انگار که از زنان بدکاره...
استفاده ی ابزاری؛ که زنان بخت برگشته ی غرب در منجلاب آن گرفتارند، قبیح ترین نوع بهره برداری از هر امکان و وسیله ایست که در واقع هویت وسیله را لجن مال می کند.
استفاده از زنان به عنوان وسیله ی تجاری در ایران هم به اشکال مختلف و فراوان دیده می شود.نمونه اش زنان بازاریابی که این روزها همه چیز می فروشند!
در رسانه های تصویری هم زنان، ابزار کم هزینه و پردرآمدی هستند. صدا و سیمای ایران هم به طرز خیلی هوشنمدانه تر و بدتری در به کارگیری زنان اهتمام ورزیده که به مراتب از غرب وحشیانه تر است.نگاهی به نقشهای زنان در فیلم و سریال های چند سال اخیر این ادعا را ثابت می کند.
اما وزیران پیشنهادی زن... دهن کجی دیگری به جامعه و جنبش زنان.
دم خروسی که هنوز از آستین مبارک هویدا و قسم حضرت عباسی که بر زبان مبارک تر!! جاری...
خانم هایی که برای تصدی وزارت خانه های بهداشت و رفاه –فعلا سوابق وزیر آموزش و پرورش ایشان را نمی دانم- معرفی شده اند مزدشان را در دفاع از لوایح پیشنهادی دولت که به موجبشان سهمیه ی دختران در دانشگاه را کاهش داد و برای مردان اجازه ی قانونی روابط نامشروع در قالب ازدواج دوم صادر کرد و به طور کلی دفاع از حقوق مردان زیاده خواهی که شرع و قانون را هم به خدمت خود درآورده اند، گرفتند. برخی ابراز داشتند که رییس جمهور به خاطر ایجاد آرامش نسبی و به دست آوردن دل جامعه ی زنان دست به این فداکاری زده، اما بنده با عقل علیلم فکر می کنم ایشان مردی را نیافتند که به خوبی زنان فوق در برابرشان کرنش کنند. ایشان بارها تفکراتشان را راجع به زنان بروز داده اند، وقتی کوچکترین و ابتدایی ترین حرکات زنان فعال اجتماعی به بدوی ترین شکل بایکوت شد و کورترین روزنه هایی که ممکن بود از آن جوانه ای بروید مسدود، امید به این حرکات فریبکارانه خنده دار به نظر می رسد.
نوشته شده توسط زینب سرحدی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت
مدتیست که دوباره "دچار" شده ام.
در ظلمتی ام که از امید، تنها نقطه ای کدر بر روی دیواری دور برجای مانده...
چنان غرق در نهری کوچک که در تلاطمی خُرد در دریای آرام گویی گرفتار گرداب شده...
"دچار" شده ام.
به قول فروغ: "ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم"
پ.ن: به حکومت انگلیس تبریک می گویم که تعداد جاسوسانشان در کشور ما از رای دهندگان انتخابات اخیر هم بیشتر است، تجمع 25 خرداد نمونه ی کوچکی از آن، که واقعا تنها از "استعمار پیر" ساخته بود!
نوشته شده توسط زینب سرحدی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
از خاطرم گذشت که: «چرا برنميخيزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بيايد و
چرخ ِ چاپ را
بگرداند؟»
نوشته شده توسط زینب سرحدی در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت
چند مسئله امشب می خواهم بگویم که فکر می کنم این روزها دغدغه ی ذهن خیلی ها باشد.(خیلی ها که کمی عقل و انصاف با هم داشته باشند)
-چند سال پیش دوستی میگفت زندگی آدمها تنها در مواقع خاصی ارزش گذاری می شود.این روزها روزهای ارزش گذاریست. به نظر من ارزش زندگی افرادی که این روزها به شهادت می رسند یا زخمی برمیدارند بسی بیشتر از همة آنانی است که با ترس و سکوت تنها ناظر این فجایع اند.خواهران و برادرانی که با عقل و جسارت تاریخیشان کوتوله ها را خشمگین کردند و ماسکشان را برداشتند.
به خانواده ها و ملت داغدیده ی ایران تسلیت و تبریک می گویم و ستایششان می کنم.
- بارها از عملکرد ابلهانه ی صدا و سیما انتقاداتی کردم اما اینبار به تمام خواننده ها و همفکران و افرادی که کمی انصاف دارند عاجزانه توصیه می کنم به این کانون نشر اکاذیب تماشا و توجه نکنند. چون معتقدم تماشا و استماع اخبار سراسر دوروغشان خیانت به خون ریخته ی هموطنانمان است.
-اما چند مسئله هم درباره ی اعتراضات:
۱- دو مسئله ی متناقض در این مبارزات وجود دارد: مظلومیت دلخراش ملت ایران و قدرت و برتریشان در برابر امکانات و تجهیزات مخالفان.-که به راستی لایق صفت خس و خاشاک خود ایشانند- می بینید چطور تمام نیروهای داخلی و خارجیشان را بسیجٍ سرکوب کرده اند؟ از ته دل از این همه ذلت لذت می برم.
۲-مبارزات و اعتراضات یا هر چیزی که می توان به این جریانات نسبت داد کاملا خودجوش و مردمی است. هیچ فرد یا گروهی نمی تواند ادعای رهبری این جنبش را داشته باشد.این جنبش پاک است و از هیچ جایی مشی نمی گیرد. نه اصلاحات، نه اپوزوسیون ،نه آقای میرحسین. مردم تنها برای احقاق حقوق اولیه ی خود که توسط مشتی کوتوله مصادره شده در حال مبارزه اند.
۳-از ابراز نظر دولتمردان اروپا و امریکا خرسند نیستم با این حال مطالبی واقعی و به حق را بیان می کنند که نمی توان اسم دخالت به آن داد. وقتی در کشوری دولت صدای ملتش را نمی شنود و هیچ مرجعی چه مشروع و چه نامشرع قدرت و تمایل رسیدگی به خواسته های مردم را ندارد و تمام ابزار زر و زور در اختیار سرکوبگران حکومتی است مردمٍ بی ابزار چه می توانند بکنند جز فریاد خواسته هایشان؟ آیا می توان به بهانه اینکه کشورهای خارجی چشم به استقلامان دوخته اند دست تمام نهادهای حقوق بشری و بین المللی را از کشور برید؟ اصلا استقلال ظالم چه ارزشی برای حفاظت دارد؟ آیا می توان به بهانه ی جلوگیری از رسوخ بیگانگان در اذهان روشنفکران آنها را به بند کشید و فکر و عقیده ی تک تک افراد را تفتیش کرد؟
- درباره ی رسانه های به اصطلاح اصلاح طلب هم ذکر نکاتی خالی از لطف نیست. از خوانندگان عزیزم درباره ی ادامه ی حیاتشان سوالی می پرسم. روزهای اخیر تیتر برخی از روزنامه های اصلاح طلب از جمله اعتماد ملی و آفتاب یزد و ... را مطالعه کردم. به نظر شما در محیطی که فکرو تحریر و چاپ و انتشار رسانه ای از فیلتر تنگ نیروهای انتظامی و امنیتی باید بگذرد و تنها راه ادامه ی حیاتش تن دادن به سانسور است بهتر نیست به طور داوطلبانه از انتشار عقاید مخالفان و متحجران چشم بپوشد؟
پ.ن: در زندگی به ندرت حس حسادت داشتم اما صادقانه باید بگویم به ندا آقاسلطانی ها و برادران شهیدم حسودی می کنم. چقدر حقیرم که تنها از دور می بینم...
نوشته شده توسط زینب سرحدی در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
انتخابات تمام شد.نسخه ی دموکراسی خواهی هم پیچیده. بوی خون به مشام می رسد. یادتان که هست پیش از انتخابات چقدر تحویلمان می گرفتند؟ همه ی وجودشان منتظر قدوم مبارک ملت بر سر صندوقها بود. شبها، عصرها، صبحها، وقت و بی وقت به خیابانها می ریختیم و از ته دل فریاد شادی سر می دادیم. دسته نوازنداگان بر شادیمان صحه می گذاشتند و ماموران با روی گشاده گره ی ترافیک ها و تجمعات را می گشودند، هر روز خبرهای خوب می شنیدیم.می بریم.پیروزیم.چند درصد دیگر صعود داشتیم.لانه ی متحجران را ویران می کنیم.چماق به دستان را محاکمه می کنیم.با خیال آسوده رفت و آمد می کنیم.حقوقمان را پس می گیریم. بوی آزادی می آید.همه بوی خوش آزادی را استشمام کردند. (البته می دانم که یک دهم اینها هم محقق نمی شد اما امیدشان جان گرفت)...
چه شد؟ خوب ندیدیم، خوب ننوشتیم، چشممان ندید، نوشته بودیم "احمدی نژاد"،( سندش هم موجود و در دست خود آقای دکتر هست.) همه خیال باطل پروراندیم، گمان بردیم اینبار می خواهند ما را ببینند و بشنوند. زهی خیال...
حرف از کودتا به میان آمده، تا حالا تصور می کردم کودتا فقط مال کشورهای دیگر است. مگر می شود خانه ی کسی را گرفت و اثاثش را به خیابان ریخت و...
بیرونمان کردند، می خواهند در این چند میلیون متر مربع جایشان راحت باشد.
نمی گذاریم.خونمان را بریزید اما به این ذلت تن نمی دهیم.
همه ی امکاناتتان را بسیج کنید از تریبون های نماز جمعه گرفته تا صدا و سیمای ذلیلتان را و تا اجاره ی اراذل و اوباش دهه ی بیست و سی تان را.
ما و شما خوب می دانیم که ما -همان چندین میلیون خس و خاشاک- چیزی داریم که همه ی امکاناتتان را له می کند.ما می فهمیم.
نوشته شده توسط زینب سرحدی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت

این روزها چقدر مهربان شده اید... چرا روسری ها را بر سرمان درست نمی کنید، مگر در جهنم را بسته اند به مناسبت انتخابات؟ این روزها چرا جلوی تجمعات و راهبندان ها را چرا نمی گیرید؟ پس کجایید برادران و خواهران هدایت کننده؟!! دلمان برایتان تنگ شده، مگر نمی دانید ما در حضور آزادی دست و پایمان را گم می کنیم؟ مگر هر گونه به خیابان آمدن و تجمع نشانه ی براندازی نرم نیست؟ خب چرا معطل مانده اید؟ ما تاب شادی و پایکوبی بی سرخر را نداریم... بریزید، بگیرید، ببریدمان به حبس...
پ.ن: شادی کنید اما برای ما!!!
نوشته شده توسط زینب سرحدی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

از غریو دیو توفانم هراس
وز خروش تندرم اندوه نیست
مرگ مسکین را نمی گیرم به هیچ.
استوارم چون درختی پا به جای
پیچک بی خانمانی را بگوی
بی ثمر با دست و پای من مپیچ.
نیست از بدگویی نامهربانانم غمی:
رفته مدتها که من زین یاوه گویی ها کرَم!
.
.
.گرچه چون پولاد سرسختم به رزم
یا خود از پولاد شد ایمان من
گر بخواند مرغی از اقصای شب
اشک رقت ریزد از چشمان من...
فهرست اصلی
دوستان
چشمان زنان
فرهنگ لغت آنلاین آریانپور
موسسه مطالعات و تحقیقات زنان
احمد شاملو
میدان زنان
سید ابراهیم نبوی
دلریخته (سحر سرافراز)
آواز مستان (امیر انتصاری)
حقوق بشر (عبدالرضا احمدی)
ری را
شاهد صادق
شعله های یخی (رهرو)
ریوار (دنیا سرحدی)
بیشه تحقیق (علی حائری)
اندیشه (اکبر غیور)
مردم شناسی
حقوق بشر و فردگرایی (بهزاد مهرانی)
شاهوردیخان (کیومرث شاوردی)
وه هار
قفس(بهناز مهرانی)
همین الآن خوب باش (مریم ربیعی)
سورنا
راهگذار عمر
وبراهه (مصطفی صادقی)
دادائیسم
زن نویس
چه گوارا زنده است
شعر و اندیشه
نغمه های شاعرانه (مهدی هومن)
زنیدن (سیما سلطانی)
el (الهام ملک پور)
خانه سازمانهای غیردولتی ایلام
زمهریر
روزهای ما (طاهره یگانه)
خاطرات و خطرات(محمدحسین آسایش)
اسرار قلم (علی اصغر محمدی)
اثاره ای از حقوق (سعیده پیرولی)
مردی با چشمان گرگ(حسین شکربیگی)
نسل نو( کیمیا و کیانا)
کلید(احمدرضا حائری)
عشق یا روسپیگری
چندمین دور کلاغ
زنگ آخر جهان(سامان بختیاری)
نامیرا
تنها (کیانا)
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
طراح قالب
POWERED BY