تبليغاتX
 زنانه ها
 

چند مسئله امشب می خواهم بگویم که فکر می کنم این روزها دغدغه ی ذهن خیلی ها باشد.(خیلی ها که کمی عقل و انصاف با هم داشته باشند)

-چند سال پیش دوستی میگفت زندگی آدمها تنها در مواقع خاصی ارزش گذاری می شود.این روزها روزهای ارزش گذاریست. به نظر من ارزش زندگی افرادی که این روزها به شهادت می رسند یا زخمی برمیدارند بسی بیشتر از همة آنانی است که با ترس و سکوت تنها ناظر این فجایع اند.خواهران و برادرانی که با عقل و جسارت تاریخیشان کوتوله ها را خشمگین کردند و ماسکشان را برداشتند.

به خانواده ها و ملت داغدیده ی ایران تسلیت و تبریک می گویم و ستایششان می کنم.

- بارها از عملکرد ابلهانه ی صدا و سیما انتقاداتی کردم اما اینبار به تمام خواننده ها و همفکران و افرادی که کمی انصاف دارند عاجزانه توصیه می کنم به این کانون نشر اکاذیب تماشا و توجه نکنند. چون معتقدم تماشا و استماع اخبار سراسر دوروغشان خیانت به خون ریخته ی هموطنانمان است.

-اما چند مسئله هم درباره ی اعتراضات:

۱- دو مسئله ی متناقض در این مبارزات وجود دارد: مظلومیت دلخراش ملت ایران و قدرت و برتریشان در برابر امکانات و تجهیزات مخالفان.-که به راستی لایق صفت خس و خاشاک خود ایشانند-  می بینید چطور تمام نیروهای داخلی و خارجیشان را بسیج‌ٍ سرکوب کرده اند؟ از ته دل از این همه ذلت لذت می برم.

۲-مبارزات و اعتراضات یا هر چیزی که می توان به این جریانات نسبت داد کاملا خودجوش و مردمی است. هیچ فرد یا گروهی نمی تواند ادعای رهبری این جنبش را داشته باشد.این جنبش پاک است و از هیچ جایی مشی نمی گیرد. نه اصلاحات، نه اپوزوسیون ،نه  آقای میرحسین. مردم تنها برای احقاق حقوق اولیه ی خود که توسط مشتی کوتوله مصادره شده در حال مبارزه اند.

۳-از ابراز نظر دولتمردان اروپا و امریکا خرسند نیستم با این حال مطالبی واقعی و به حق را بیان می کنند که نمی توان اسم دخالت به آن داد. وقتی در کشوری دولت صدای ملتش را نمی شنود و هیچ مرجعی چه مشروع و چه نامشرع قدرت و تمایل رسیدگی به خواسته های مردم را ندارد و تمام ابزار زر و زور در اختیار سرکوبگران حکومتی است مردمٍ بی ابزار چه می توانند بکنند جز فریاد خواسته هایشان؟ آیا می توان به بهانه اینکه کشورهای خارجی چشم به استقلامان دوخته اند دست تمام نهادهای حقوق بشری و بین المللی را از کشور برید؟ اصلا استقلال ظالم چه ارزشی برای حفاظت دارد؟ آیا می توان به بهانه ی جلوگیری از رسوخ بیگانگان در اذهان روشنفکران آنها را به بند کشید و فکر و عقیده ی تک تک افراد را تفتیش کرد؟

- درباره ی رسانه های به اصطلاح اصلاح طلب هم ذکر نکاتی خالی از لطف نیست. از خوانندگان عزیزم درباره ی ادامه ی حیاتشان سوالی می پرسم. روزهای اخیر تیتر برخی از روزنامه های اصلاح طلب از جمله اعتماد ملی و آفتاب یزد و ... را مطالعه کردم. به نظر شما در محیطی که فکرو تحریر و چاپ و انتشار رسانه ای از فیلتر تنگ نیروهای انتظامی و امنیتی باید بگذرد و تنها راه ادامه ی حیاتش تن دادن به سانسور است بهتر نیست به طور داوطلبانه از انتشار عقاید مخالفان و متحجران چشم بپوشد؟

پ.ن: در زندگی به ندرت حس حسادت داشتم اما صادقانه باید بگویم به ندا آقاسلطانی ها و برادران شهیدم حسودی می کنم. چقدر حقیرم که تنها از دور می بینم...


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت


خرداد خونریز

انتخابات تمام شد.نسخه ی دموکراسی خواهی هم پیچیده. بوی خون به مشام می رسد. یادتان که هست پیش از انتخابات چقدر تحویلمان می گرفتند؟ همه ی وجودشان منتظر قدوم مبارک ملت بر سر صندوقها بود. شبها، عصرها، صبحها، وقت و بی وقت به خیابانها می ریختیم و از ته دل فریاد شادی سر می دادیم. دسته نوازنداگان بر شادیمان صحه می گذاشتند و ماموران با روی گشاده گره ی ترافیک ها و تجمعات را می گشودند، هر روز خبرهای خوب می شنیدیم.می بریم.پیروزیم.چند درصد دیگر صعود داشتیم.لانه ی متحجران را ویران می کنیم.چماق به دستان را محاکمه می کنیم.با خیال آسوده رفت و آمد می کنیم.حقوقمان را پس می گیریم. بوی آزادی می آید.همه بوی خوش آزادی را استشمام کردند. (البته می دانم که یک دهم اینها هم محقق نمی شد اما امیدشان جان گرفت)...

چه شد؟ خوب ندیدیم، خوب ننوشتیم، چشممان ندید، نوشته بودیم "احمدی نژاد"،( سندش هم موجود و در دست خود آقای دکتر هست.) همه خیال باطل پروراندیم، گمان بردیم اینبار می خواهند ما را ببینند و بشنوند. زهی خیال...

حرف از کودتا به میان آمده، تا حالا تصور می کردم کودتا فقط مال کشورهای دیگر است. مگر می شود خانه ی کسی را گرفت و اثاثش را به خیابان ریخت و...

بیرونمان کردند، می خواهند در این چند میلیون متر مربع جایشان راحت باشد.

نمی گذاریم.خونمان را بریزید اما به این ذلت تن نمی دهیم.

همه ی امکاناتتان را بسیج کنید از تریبون های نماز جمعه گرفته تا صدا و سیمای ذلیلتان را و تا اجاره ی اراذل و اوباش دهه ی بیست و سی تان را.

ما و شما خوب می دانیم که ما -همان چندین میلیون خس و خاشاک- چیزی داریم که همه ی امکاناتتان را له می کند.ما می فهمیم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت


شادی می کنیم!!!

این روزها چقدر مهربان شده اید... چرا روسری ها را بر سرمان درست نمی کنید، مگر در جهنم را بسته اند به مناسبت انتخابات؟ این روزها چرا جلوی تجمعات و راهبندان ها را چرا نمی گیرید؟ پس کجایید برادران و خواهران هدایت کننده؟!! دلمان برایتان تنگ شده، مگر نمی دانید ما در حضور آزادی دست و پایمان را گم می کنیم؟ مگر هر گونه به خیابان آمدن و تجمع نشانه ی براندازی نرم نیست؟ خب چرا معطل مانده اید؟ ما تاب شادی و پایکوبی بی سرخر را نداریم... بریزید، بگیرید، ببریدمان به حبس...

پ.ن: شادی کنید اما برای ما!!!


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت


آقای رییس جمهور از سمند ما پیاده شو

مناظره های چند شب اخیر در رسانه دولتی ایران به پیکر بی نفس انتخابات جان بخشید.تدبیر خوب و کم هزینه ای برای به صحنه کشاندن مردم بود.

 آقایان هاشمی و سایرین که مورد اتهام قرار گرفتند، مطمئنا از اینکه برای حضور مردم و حفظ نظام کمی هم از حیثیت و شهرتشان هزینه کنند زیاد ناراحت نخواهند شد چون در صورت به قدرت رسیدن دوباره ی احمدی نژاد مجبور به صرف هزینه هایی بسی گزافتر خواهند بود. 

نمی خواهم درباره ی انتخابات و به سود و زیان بودن صحبتهای اخیر موضع گیری کنم. حرفم چیز دیگریست. ناله هایی از سر درد از سرزمینی به نام درد. سمندی که مردان زیادی را سوار برخود به کرسی قدرت نشانده...

اینجا ایلام است.سرزمین مدفونی که چون "شهر سوخته" تنها نام مانده از آن.

کاش هیچ کاندیدی پایش را به این سرزمین "مقدس" نگذارد. کاش بیش از این به نیرنگ گره مان نزنند. کاش اینجا را به دروغهایشان نیآلایند...

آقایان رییس جمهور! از همین تریبون از شما تقاضا دارم که پایتان را اینجا نگذارید. از نبش قبر خسته شده ایم.

 


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


"من زن زاده نمی شوم، زن می شوم" سیمون دوبووار

-دو سال پیش وقتی به تشویق  دوست مهربانی  نگارش "زنانه ها" را آغاز کردم، تصمیم گرفتم به ترسیم و انعکاس دنیای زنان اطرافم بپردازم. مشکلات و دلخوری ها و  فرصتها و استعدادهای زنان را تا آنجا که امکان دارد بیان کنم.

- دو سال پیش از آن هم مؤسسه ای ترتیب داده بودیم با همین رسالت و به نام "انجمن حمایت از زنان"( انجمن به خوبی کارش را آغاز کرد و به دلیل خلا موجود در زمینۀ بررسی مشکلات زنان توانست در مدت کوتاهی زنانی را از سطوح مختلف جذب خود کند.)

- و پیش از آن به دلیل علاقه ام به شناخت دنیای زنان بارها به زندان زنان، محلات فقیرنشین و...رفته بودم و مطالبی دربارۀ نحوۀ زندگیشان نوشته بودم و هرچه از هرجا می شد درباره ی زنان می خواندم.

از 8،9 سال پیش هم تقریبا در جریان فعالیتهای برابری خواهانه زنان اکثر دنیا بودم.   -

- از کودکی هم زن سالاری در محیط زندگی ام در جریان بوده است. (چون به رسم سنت،مادرم برای زادَن پسر، دختران زیادی به دنیا آورد)

و به دلایل بالا جنسیتم بر موجودیتم پیشی گرفت. می بینید که:حتی نام وبلاگ را هم زنانه گذاشتم که حسابی برای دنیای زنان بجنبم!

اما حالا بعد از گذشت نزدیک به یک دهه از زمانی که به طور جدی به "زن" رسیدم به این نتیجه رسیدم که باید از آن هم عبور کنم  -به قول دوستی "اول آدم باشم"-.  البته این صحبت به هدف نقض مواضع برابری خواهانه ام نیست اما کم کم فراموشم شده که می توانم پنجرۀ جنسیت را ببندم و از درِ آنسان بودن به زندگی نگاه کنم.

البته این کار بزرگ هم متضمن تلاش فراوان و اندوختۀ فکری بسیار است که فعلا از کفایتم خارج است. بنابراین تنها تلاشیست برای آغاز یک حرکت.

پ.ن: دوستانی که از ابتدا با وبلاگ همراه بودند سیر نگاهم را کاملأ درک کرده اند.

و در آخر هم: کاش می توانستم قفس تَن را رها کنم....


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت


روزنوشت

فکر کنم همینجوری پیش برم رکورد اپدیت نشدن رو بشکنم.

از اوایل اسفند تا این یکی دو روز، اتفاقات زیادی افتاد برام. یه کمی از روزمرگی اومدم بیرون و به آینده امیدوار شدم. (به آینده ی فردی)

البته الانم چیز زیادی برای عرض کردن ندارم اما فکر کنم هرکی توی این محیط در قالب وبلاگ می نویسه باید به خوانندگان متعهد باشه و البته بهشون  احترام بذاره. از همه ی دوستانی هم که سال نو رو تبریک گفتن ممنونم و امیدوارم وقتی به پایان ۸۸ رسیدن کلی خاطرات خوب و شیرین برای تعریف کردن داشته باشن. ما که سال ۸۷ رو در شوک و نگرانی و استرس و ناکامی گذروندیم ببینیم امسال چطور می تونیم دنیا رو اداره کنیم...


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


هر سال به وقتش بلوط می دهم

مه الود است همه چیز انگار، شاید از دویست  سال پیش. اجدادم در من زاده می شوند. چیزی که مانده از آن زمان منم. پدر بزرگ پدرم در من حضور دارد. می خواهد بندهای دست و پایم را باز کند. مادر بزرگ مادرم اما قد علم می کند، از پشت روبند کهنه اش به پدربزرگ پدرم می تازد.دعوایشان شده. باید کسی میانجی شود. جد پدری به عادت همیشه ی موروثی به ظاهر سکوت می کند. غرولندش اما به گوش "من" می رسد. مادربزرگ مادرم هی مته به خشخاش پیرمرد میگذارد. مگر گوش پیرمرد بدهکار است؟! غرشی می کند و  چند تا باستیل رنگی که از نوه ام کش رفته با هم می اندازد توی دهانش. جای دندانهایش یکی در میان خالیست. رو به زنش میگوید: "امشب حتما می زاد... برو دنبال سلیمه."  زن در فر را می گذارد به هم و    می گوید: "نمی زاد،مونده هنوز،پس فردا شاید...حالا بیا دعای این زبون بسته رو بخون و خونش رو بریز."  پدر بزرگ پدرم جابجا می شود فقط ، که حرف زنش کمی به خورد ذهنش برود. شاید هم به خاطر اینکه خیلی  زود به درخواستش عمل نکند. خون "زبان بسته" را می ریزد، سرامیک سفید را به خون می مالد و از "دَوار" می زند بیرون. مردی از دور به سویشان می تازد. "زبان بسته" با دست و پای بسته و خون ریخته به گوشه ای می خزد. ردش می ماند. مرد می رسد. پدربزرگ پدرم مهار اسب مرد را به نشانه ی استقبال به دست می گیرد. صدای خنده ی  ریز ریز مادربزرگ مادرم می آید.به وان عادت نکرده انگار. پدربزرگ پدر هم می خندد. با دندانهای یک درمیان. مرد به سوی "زبان بسته" می آید. پدربزرگ مانع می شود و ترجیح می دهد راجع به نرخ صحبت کنند.

 -شما که نمی خواید این "زبان بسته" بمیره؟

-شما چی؟ می خوای؟

- تازه کاری؟

-آره، این سومیه.

سگرمه های پدربزرگ پدرم در هم می رود.

-خب... آگهی رو اشتباه خوندی... خداحافظ.

-تا "دَوار" بعدی چقدر راه مونده؟

- 3 تا چراغ قرمز دیگه...


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت


به بهای جان...

 

روزگار سختی رو می گذرونم. تا حالا اینقدر از این نوع زندگی،خسته و حتی منزجر نشدم. خودم قفس خودم شدم. تمام برنامه هام بخار شدن رفتن هوا. هیچ چیزی به شکلی که می خواستم پیش نرفت.انگار که خدا بخواد بهم بگه :"خیلی خوش خیالی، نشونت می دم چقدر توانام، حالتومی گیرم،حالا ببین..."

و دلیل این همه نابسامانی –که از شدت استیصال بهشون بدبیاری می گم- هیچی جز بلندپروازی های خودم نیست.(آخه هیچکی نمی دونه تو یه کله ی چندصد گرمی چندتا بال قابل رویشه)

الان فقط دعا می کنم که اون تغییر رخ بده و بتونم رها بشم.رها.نمی دونید چقدر از بیان کلمه ی رهایی لذت می برم.خیلی. می ترسم اگه رها بشم از شدت لذت بمیرم...

هیچکس در این حالت نمی تونه مثل شاملو درکم کنه اما شعری از مرحوم محمد مختاری رو خیلی دوست دارم. که تو این پست ترجیح دادم اونو بذارم. اسمش "مرکز همیشگی انفجار"ه:

آنقدر در برابر باد ایستاده ام

کز نسجهایم

بوی زهم گسستن خاک و گیاه می آید.

روحم مغاک صاعقه های نهفته است،

و اژدهایی از آتش افروخته

در خویش نهفته دارد

کز یک نفس

صد استوا به دور زمان

می تواند

                        گسترد

آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می زید

و ساده و خاموش

                        می ماند؟

افواج واژه ها

با این همه لبانش را

آرام می گشاید

و غول های ذهنش را

در تارهای آوایش

                      رام می کند.

اتشفشان خاموشی ست

کز خاک و درد می گذرد.

 

ویران و تکه تکه در اقصای خاک

می گردد و گناه عالم را

بردوش می برد،

و چهره اش

با خنده می گشاید،

و انفجارش انگار

تا دامن قیامت

باید ادامه یابد.

 

نفرین به من که تاب میارم

و روی می گردانم

و لحظه ی شکافتن این سدوم را

هر دم نظاره می کنم،

و بیم سنگ شدن

                         دیریست

از خاطرم گریخته است. 


 

نوشته شده توسط زینب سرحدی در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting